تبلیغات
Ξ ᗩÐ∂ற ђ∂vvД Ξ


Ξ ᗩÐ∂ற ђ∂vvД Ξ

...هَـمـ بــآزیــِ בوراט ڪوבڪیَمـ...

از رفتنت
از تولد تنهاییام
10 سال گذشت ...

تو جوونی پیر شدم
وقتی رفتی 18 سال بیشتر نداشتم
الان یه پیرزن 28 ساله ام ...
با موهای سفید
دل شکسته
چشمای منتظر که هنوزم
بهت زده
زل زدم به اسمون و ....
منتظرم.... که .... بیام پیشت ....

حقم نبود نه ؟
تو این ده سال میتونست اتفاقای خوبی بیفته
تو باشی ... عشق باشه ... زندگی باشه ... خوشبختی باشه ...

اما...

نه

تو نیستی ... زندگی نیست ....


فقط منم
که تنها
بی تو با
تا ته این مسیر طولانی
با پای پیاده
با یه بغض و دل شکسته
انقدر بروم  تا ....
سوت پایان...

نوشته شده در 11 شهریور 97 ساعت 11:03 توسط ђ∂vvД نظرات

چه بی صدا رفت... چه آرام و بی ریا رفت... او رفت ، اما از قلبم هیچگاه نرفت... روزها رفتند، اما یاد او از خاطره ها نرفتند . خورشید رفت ، غروب آمد ، اما نام او از دلم نرفت و مهرش همیشه در کنج دلم ماند او هست اما نیست ، او در قلب من است اما در کنارم نیست. او رفت ، سهم من از رفتن او قطره های بی گناه اشکهای من بود. او رفت اما هنوز قصه پا برجاست ، زندگی تمام نشده ، صدایش همیشه برایم آشناست.


او رفت ، اما من هنوز هستم ، او هست ، زیرا من نیمه ی دیگری از او هستم. ما یکی هستیم ، او رفت اما هنوز به عشق هم زنده هستیم ، او نیست ، اما به عشق هم عاشق هستیم.

دسته گلی از گلهای نرگس چیده ام ، به یادت در طاغچه ی اتاق گذاشته ام ، عطر تو همیشه در اتاقم پیچیده ، یاد تو هنوز از خاطر گلها بیرون نرفته. آن زمان که تو بودی ، دنیا برایم بهشت بود ، این تقدیر و سرنوشت بود که تو رفتی ، اما هنوز هم دنیا برایم زیباست ، زیرا یاد تو همیشه در دلهاست. او رفت
چه بی صدا رفت ، چه آرام و بی ریارفت....


نوشته شده در 6 آبان 91 ساعت 17:15 توسط ђ∂vvД نظرات

ایـטجـآ تـآ پیرآهنت رآ سیـآه نبیننـב...
بـآور نمـےڪننـב...
...چیزے از בست בآבه باشـے

+ انتظار سخت است ... فراموش کردن هم سخت است ... اما اینکه ندانی باید انتظاربکشی یا فراموش کنی از همه سخت تر است ...

+ چه لذت شیرینی است...
من مانند کودکی هایم...بدوم...وتو پشت سرم باشی...بافریاد ازمن بخواهی... صبرکنم...بخواهی که مراقب چاله..چوله های زمین باشم...بخواهی که مراقب خودم باشم... بافریاد...
من خشم شیرینت را درصدایت حس کنم... اما باز بدوم...تا سیراب شوم از خشمی که ازصدبار گفتن " دوستت دارم..." شیرین تراست...
و تو باز... پشت من بدوی و فریاد بزنی..

 


نوشته شده در 2 مهر 91 ساعت 16:48 توسط ђ∂vvД نظرات

سـخـتــ اسـتــ بــآ گـریـــﮧبـنـویـســﮯ בرבهــآیتــ رآ...

امــآ بـگـویـنــב چـــﮧ زیـبـآ مـیـنـویـسـﮯ. . .
و لـبـخـنــבﮯ سـآده و مـט בر خـویـشـتـنـمـ ؛ بـآز هـــمـ
هـمـــﮧ اَم رآ سـکــوتـــ فــرآ مـﮯگـیرב. . .

+ نمی دانم چرا رفتی .. نمی دانم چرا ،شاید خطا كردم وتو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی نمی دانم كجا ،تا كی ،برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید وبعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك بر داشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد و گنجشكی كه هرروزاز كنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت تمام بالهایش غرق دراندوه وغربت شد وبعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد وبعد از رفتنت دریا چه بغضی كرد كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنكه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام ... برگرد...!!


نوشته شده در 2 مهر 91 ساعت 15:38 توسط ђ∂vvД نظرات

ﻣـﻳـﺳپـﺁﺭﻣـﺕ ﺑـﮧ ﺧـُـﺩﺁ ...
ﺧـُـﺩﺁﻳﮯ ﮐـﮧ ﻧـَـﺧﻭﺁﺳـﺕ
ﮬـﻳـﭺ وَﻗـﺕ ﺗـُـﻭ ﺭﺁ ﺑـﮧ ﻣـَـטּ ﺑـﺳﭘـﺁﺭﺩ ...

+از وقتی رفتی همه چیز مجازی شده... دنیایم... خاطره هایم... حتی بودنم... چه دردی دارد مجازی بودن در دنیای واقعی ادم ها...


نوشته شده در 26 شهریور 91 ساعت 11:42 توسط ђ∂vvД نظرات

گآهــے بآیَد...
آرزوهآیَت رآمثل قآصدَکـ...
بگذآرـے کَف دَستـ...
بسپآریشآن بهـ دَست بآد...

+من هم آن روزها را پشت سر گذاشته ام. روزگار الزام ها و باید ها، روزهای زندگی دو گانه درخانه به گونه ای بودن و بیرون از خانه تظاهر به آنچه دیگران میپسندند امروز اگر خسته ام، امروز اگر تحمل کوچکترین ناملایمی را ندارم این تحفه شاید، یادگار آن روزها باشد.


نوشته شده در 26 شهریور 91 ساعت 10:12 توسط ђ∂vvД نظرات

نــہ نِمیدانـــے . . . !

هیچکَــــس نِمـیـבانــَـב . . . !

پُشتــــ ایـטּ چِهــره ے آرام בر בلَــــم چهـ میگـُـذَرَב . . . !

نِمےבانـے . . . !

کَسیــــ نِمـیבانَـב . . . !

ایـטּ آرامِش ظاهـــِـــر وَ ایـטּ בل نـــــــا آرام . . . !

چِقَــבر خَستهـ اَم میکُنَــב 

+منتظرت هستم...دور تادور سلول تنهاییم را با سیم خاردارهای تنفر پوشانده ام...چشمانم خیره به دیوار...دنیایم را تیره میبینم...بیناییم مشکلی ندارد...نبودت همه جا را سیاه کرده است. دستانم سرد است...سردیش از بستن چشمانت به روی من است.... انتظارم را به آتش میکشم...با کبریت آرزوی دیدن تو...باری دیگر گامی به سویم بردار... لبانم نت سکوت را زمزمه میکند...با قلبت آهنگ تنهاییم را بشنو .. منتظرت هستم....امید را برایم معنا کن...


نوشته شده در 21 شهریور 91 ساعت 12:14 توسط ђ∂vvД نظرات

چَشمــــــــــــآنَمــ رآ بــآز مـے ڪـنَمـ تُـو نیســــتے ...

ایـטּ بـے رَحمآنِـﮧ تَریـטּ اِتفآقـــِ هَروز مَــטּ اَستــــ ...

+هیچ وقت مرگــــتو باور نداشتمـ...
+نگران نباش حال دلم خوب است! نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست.. نه از شیون های مداومش به وقت خواستن تو ... آرام جوری که نبینی و نشنوی ...گوشه ای نشسته و رویاهایش را به خاک می سپارد...


نوشته شده در 10 اردیبهشت 91 ساعت 12:52 توسط ђ∂vvД نظرات

ڪـآشْ ڪـنآرَمْـ بُودےِ...

ڪـآشْ میاטمنوُ تو اینْ هَمـ ـــہِ فآصِلـ ـــہِ نَبوُد.

ڪـآشْ گِرِفْتَـט دَسْتْهآیَتـــْـ بَرآیَمـ رُؤیــآ نَبوُدْ.

ڪـآشْ ایـט هَمـ ـــہِ دوُرےِ بِیـْט مآ جآیـےِ نَدآشْتـــْـ.

ڪـآشْ نَبآیَدْمِنَّتـِــ لَحْظـ ـــہِ هآ رآ دَر اِنْتِظآرَتْ بِکِشَمْـ.

ڪـآشْ هَرْ وَقْتْ دِلَمْ میگِرِفْتْ میتَوآنِسْتَمْـ سَرَمْـ رآبَرْ روُیِ شآنـ ـــہِ هآیَتْ بِگُذآرَمـْ...

ڪـآشْ........

+زندگیم آنچنان برایم آشکار بود که در میان ثانیه های با ارزش آن گم شدم و هم اکنون زندگیم آنچنان مبهم است که نمیتوانم ثانیه ها و گذر زمان را بیابم...احساس میکنم گذر زمان در من غرق شده است...درون من غوطه ور است و من از درد به خودم میپیچم...همچنان اشک میریزم...همچنان اشک میریزم...!حساب لحظات شیرین عمرم از دستم رفته و من درون این همه سیاهی محض نام اورا فریاد میزنم و از جانب کسانی که روزی به آنها عشق ورزیده ام خواستار کمک هستم...!آه...کاش آن روز فرا برسد که با بال های خیال رو به لحظه ی توحید عاشقانه پرواز کنم و رو به افق حرکت کنم!!!


نوشته شده در 9 بهمن 90 ساعت 21:15 توسط ђ∂vvД نظرات

دِلْتَنْگــےِ نـَ ـــہ بآ قَـلـَمـْ نِوِشْتــ ـــہِ مــےِ شَوَدْ ،
نـَ ـــہِ بآ دُکْمــ ـــہِ هآیِ سَـرْدِ کیبُـرْدْ ...
دِلْتَنْگـــےِ رآ بآ اَشْـکــْـ مــےِ نِویسَنـْدْ.


نوشته شده در 6 بهمن 90 ساعت 23:07 توسط ђ∂vvД نظرات

نِگـــَـرآט نَبآشْ، " حــــآلِ مـَــט خـُـوبْ اَسْــتْ "
بـُـزُرْگْ شـُــدِه اَمْـ...
دیگــَرْ آنْقـَــدْرْ کـُـوچَکـْــ نیسْتَـمـْ کـ ـــہِ دَرْ دِلــْــتَنْگــےِ هــآیَمـْ گُمـْ شـَـــوَم...!
آمُـوخْتــِه اَمْـ،
کـ ـــہِ ایـט فــآصـِـلهِ ےِکُوتـــاهْ، بِیـْט لَبْخْنْدْ وَ اَشْکْ نآمـَشْ "زِنْدِگیسْتــْــ"
... آمـُـوخْتــ ـــہِ اَمْـ،
کـ ـــہِ دیگـَرْ دِلَمْـ بَرآےِ "نَبـُودَنـَتـْــ" تَنْگـْــ نَشـَـــوَدْ.
راسـ ْـتــےِ،
دُرُوغْ گـُــفْتـَט رآ نیـــزْ، خــُـوبْ یـآدْ گِـرِفْتـ ـــہِ اَمْـ...!
"حــآلِ مـَــט خـُـوبْ اَسْـتْ" ... خـُوبِ خُـوبــْـــ.....


نوشته شده در 18 دی 90 ساعت 22:59 توسط ђ∂vvД نظرات

درد ، مرا انتخاب كرد
من ، تــــو را
تـــــو ، رفتن را
...
آسوده برو ! دلواپس نباش
من و درد و یـــــــادت تا ابـــــــد با هم هستیم
نوشته شده در 13 آذر 90 ساعت 12:41 توسط ђ∂vvД نظرات

قول داده ام
گاهی
هر از گاهی
فانوس یادت را
میان این کوچه های بی چراغ و بی چلچله
روشن کنم.

.
خیالت راحت!
من همان منم؛
هنوز  هم در این شبهای بی خواب و بی خاطره
میان این کوچه های تاریک پرسه میزنم
اما به هیچ ستاره‏‌ی دیگری سلام نخواهم کرد


نوشته شده در 1 مهر 90 ساعت 14:47 توسط ђ∂vvД نظرات

نمـــی دانـم چــــرا ؟!

ایـن روزهــــا در جـــواب هـــركــــه از حـــالم

مـــی پرســــد تـــا مــــی گویــــم ... " خوبــــــــم "

چشمـــــانم خیس مــــی شـــــود ... !

بعضی وقتـــــا که دلم خیلی میگیره، همون وقتاییو میگم که نبودتو مث یه زخم روی قلبم تمام وجودمو آزار میده... میرم پشت پنجره ی اتاقم....چشمامو میبندم احساس میکنم کنــــارمی و مث اون روزا زل زدی توی چشمام... اما واقعیت چیز ه دیگه اییه... تو واسه همیشه از پیشم رفتی.


نوشته شده در 26 شهریور 90 ساعت 22:18 توسط ђ∂vvД نظرات

چقــدر باید بگذرد؟؟

تا مـن

در مـرور خـاطراتم

وقتی از کنار تــو رد می شوم.

تنـــم نلــرزد…..

بغضــم نگیــرد…..





نوشته شده در 24 شهریور 90 ساعت 14:10 توسط ђ∂vvД نظرات

صبر کن سهراب...! قایقت جا دارد؟ من هم از همه ی اهل زمین دلگیرم...
نوشته شده در 7 مرداد 90 ساعت 10:03 توسط ђ∂vvД نظرات

بعد از دو ماه برگشتم ...


هر شب....
داستان عشق تو رابرایش مرور می‌کنمتا کمی خوابش ببرد ...
تنهایی‌امروز به روزبزرگ‌تر می‌شود...

خدایــــــآ نمیتونم با نبودنش کنار بیام... خدایا کمکم کن...


نوشته شده در 7 مرداد 90 ساعت 09:44 توسط ђ∂vvД نظرات

امروز دلم برای کسی تنگ شده است

کسی که سال ها پیش با تمام سادگی و صداقت

وارد زندگی من شد و امروز نیست

کسی که بینهایت می شناختمش

کسی که دوستش داشتم

کسی که فقط می توانم بگویم :

خدایش بیامرزد...




نوشته شده در 30 اردیبهشت 90 ساعت 11:24 توسط ђ∂vvД نظرات


من ، مانند کودکی هراسان ام ، رها شده در انتهای یک کوچه ی تاریک

من ، مانند پیر مردی نا توانم ، در میان جنگ و ستیز با پله های یک ساختمان بلند

من ، مانند آن بچه ی دبستانی هستم ، که کتابش را جا گذاشته و بغض کرده

من ، ...


نوشته شده در 13 اردیبهشت 90 ساعت 19:49 توسط ђ∂vvД نظرات

 

نوشته شده در 23 آبان 89 ساعت 16:52 توسط ђ∂vvД نظرات

تو کجایی نمی دونم چرا هر وقت به ماه نگاه می کنم تو رو یادم می اندازه ....


به قلبم حق میدهم که تنها تو را میخواهد چون تو اولین و

آخرین عشق واقعی و همدلی هستی که در اعماق قلبم

نشسته ای و کسی هستی که میتوانی قلبم را برای

همیشه نزد خود نگه داری و با حضورت در قلبم انتظار آن

را برآورده کنی چونکه تو لایق آن هستی عزیزم

آسمان بارانی است

 اشك من هم جاری است

 شاید این ابر كه می نالد و می گرید از درد من است 

آخری اخر ابر هم - از دلم با خبر است 

شاید او می داند

 كه فرو خوردن اشك

قاتل جان من است

من به زیر باران از غم و درد خودم می نالم

اشك خود را كه نگه می دارم با یه بغض كهنه

من رهایش كردم باز زیر باران

من به زیر باران اشكها می ریزم

همگان در گذرند

 باز بی هیچ تامل در من

سر به سوی آسمان می سایم؛

من نمی دانم...

 صورتم بارانی است یا آسمان بارانی است"


نوشته شده در 20 مهر 89 ساعت 14:18 توسط ђ∂vvД نظرات

امروز هم گذشت.
با امروز  600  روزه که رفتی و منو تنها گذاشتی . نمیدونم اصلا منویادت هست .
فردا جمعه است . یادت نره منتظرتم


نوشته شده در 15 مهر 89 ساعت 22:24 توسط ђ∂vvД نظرات

همه میگن که عجیبه

اگه منتظر بمونم

همه حرفاشون دروغه

تا ابد اینجا می مونم

بی تو با اسمت عزیزم

اینجا خیلی سوت و کوره

ولی خوب عیبی نداره

 دل من خیلی صبوره ...  

همه میگن که تو نیستی

همه که تو مردی

همه میگن که تنت رو

 به فرشته ها سپردی

دروغه ...

 

ترانه کامل رو در ادامه مطلب گذاشتم


ادامه مطلب
نوشته شده در 4 مهر 89 ساعت 16:18 توسط ђ∂vvД نظرات

آه.. ای قطره سرشك!

واپسین خاطره ی عشق من ناكس پست!

كه دگرجز تو مرا یاری و غمخواری نیست..

قلب بیچاره، كه از پای درافتاد، شكست..

بسكه در آتش حرمان جگرسوز، گریست

 

مرغ شب مرده وبخت من بدبخت نگر            

شیون مرگ مرا، مرغ سحر داده بسر..

پس خداحافظ تو..حافظ تو، رفت دگر..

بعد من برسرهرمرده، كه شیون كردی..    

شیون مرگ مرا، مرگ من.. ازیادمبر!..


نوشته شده در 26 مرداد 89 ساعت 18:53 توسط ђ∂vvД نظرات

برای مرگ خود یک بهانه میخواهم ... یک بهانه ی پوچ عاشقانه می خواهم ...

 

از غمی که می دانی .. با تو بودنم مرگ ست .. بی تو بودنم هرگز! ..

 

 اگر بهانه این باشد .. من بهانه می گیرم و عاشقانه میمیرم

 

مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته...

 

خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟!

 

 نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..


نوشته شده در 17 مرداد 89 ساعت 12:10 توسط ђ∂vvД نظرات

 

وقتی دلم می گیرد و اشک در چشم هایم حلقه می زند یاد می آورم تو توان دیدن اشک هایم را نداشتی

نمی دانی چه سخت است نَگِریستن

نبودنت را فریاد می کشم در سکوت خویش

نفرین به روزگار

.....نفرین به فاصله ها

من تو را با جان و دل می پرستم

دوستت خواهم داشت تا انتهای بودن

.کلام آخر، من بی تو نمی توانم


نوشته شده در 9 مرداد 89 ساعت 14:56 توسط ђ∂vvД نظرات

به تو می اندیشم که بهترینی،به تو که همیشه 

دوراز منی اما در قلبم هستی

 من در جاده پر پیچ و خم زندگی ایستاده ام تا

 بیایی

 بیایی تا تک ستاره قلبم را  به سوی ابرهای

 انتظار ببری ،چشمهایم را به

  آسمانی که خدایت در

 آن است دوخته ام ودستهای خسته ام را،و

 دستهای خسته ام را به سوی او دراز 

 کرده ام واز او

 می خواهم که بیایی و مرا که تنها در جاده های

 زندگی مانده ام با خود ببری ...


نوشته شده در 14 تیر 89 ساعت 19:45 توسط ђ∂vvД نظرات

امروز جمعه است امیدوارم به دیدنم بیایی درسته من قادر به دیدنت نیستم اما وجودتو با تمام وجودم حس میکنم مثل اون موقع ها که حرفاتو از تو ی چشمات میخوندم .

دل من باز گریست

قلب من باز ترک خورد و شکست

باز هنگام سفر بود و من

 از چشمانت میخواندم که به آسانی

از این شهر سفر خواهی کرد

و نخواهی فهمید بی تو این باغ

پر از پاییز است


نوشته شده در 21 خرداد 89 ساعت 09:41 توسط ђ∂vvД نظرات

زندگی را بد ساخته اند
کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد
کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد
به رسم و ایین هرگز به هم نمی رسند
و این رنج است زندگی یعنی این......

      
      


نوشته شده در 8 خرداد 89 ساعت 11:40 توسط ђ∂vvД نظرات

و تو رفتی و زمین با همه وسعت خود خالی شد.
اکنون من و خیال تو و بارانی
که فقط به یاد تو می بارد.
با نبودنت نخواهم ساخت که هنوز
باور دارم آن بالا خدایی است
که به این بازی زیبای ما با خنده می نگرد.
چون باور دارم تو خواهی آمد
و باز جشن سه نفره ما بر پا خواهد شد.
من ، تو و باران،
همچنان منتظرم ،
باور کن

دوستای عزیز از این که مدتی نبودم معذرت میخوام
نوشته شده در 6 خرداد 89 ساعت 07:04 توسط ђ∂vvД نظرات




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت