تبلیغات
Ξ ᗩÐ∂ற ђ∂vvД Ξ - نامه ی او ((اخرین یادگاری که ازش باقی ماند ...))


Ξ ᗩÐ∂ற ђ∂vvД Ξ

...هَـمـ بــآزیــِ בوراט ڪوבڪیَمـ...

هزاران بار به این لحظه اندیشیده بودم در لحظاتی که هر ثانیه اش به بلندای سالی بود تنها حضور یاد تو بود که مرا از این کویر وحشت جدا میکرد و به فردا امیدوار فردایی که تو گفتی در کنار هم خواهیم بود در عمق این بیابان جایی که از شدت گرما شنها به رقص و پایکوبی می پردازند و در حالی که جر فریاد سکوت صدایی به گوش نمی رسد ناگهان تصویر تو چون ماه تابان از دل بیابان سر بر می اورد و مرا تشنه و گرزان به خود می خواند و من شاید در پی سراب بودنت هزاران بار با امید فراوان از این سوی دشت به سوی دیگر می روم به امید انکه تو انجا باشی اری گاه ساعت ها به بیابان خیره می شوم بیابان سفیر گرما انتظار سراب و طی طریق است در بیابان تصویر تو بر همه جا نقش می بندد انگاه هر ریگ شن را باتمام وجود دوست دارم . چون این دریای شن تو را برایم مجسم میکند در حالیکه کیلومترها از تو دورم من به امید فردا در ارزوی تو روز ها را به شب ها و شب ها را به روزها پیوند میزنم تا لحظه ی رسیدن. بودنم را جگونه باید گفت انگاه که تو بر هر ثانیه ام فرمانروایی اه خدای من چه گرمایی دارد این بیاباب اینجا در سیستان در قلب این بیابان من شاید بهتر معنای دوست داشتن و التهاب را یافتم سفره ی بی انتهای بیابان تا افق چشم را می نوازد و مرا سوار بر اسب خیال دست در دست تو می نشاند اه ای مونس شب های تنهایی بگو که با من خواهی ماند تا سپیده رسیدن یاد باد انکه خرابات نشین بودم و مست در مسجد امروز کم است انجا بود


نوشته شده در 29 اسفند 88 ساعت 18:28 توسط ђ∂vvД نظرات




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت